امیرعلی امیرعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

امیرعلی من

بدون عنوان

      ایده چه دختر ناز و خوبی بود...یک ماه از امیرعلی من بزرگتره..(چه اشکالی داره آدم باید خوب باشه به سن که نیست) تو بغل مامانش داشت شیر خشک می خورد امیر علی رو بردم پیشش تا ببینه و شیر خشک خوردن رو یاد بگیره و اینقدر به من نچسبه کلی با مامانش حرف زدیم خیلی خانم ماهی بود خلاصه کلی مادر و دختر به دل من نشستند...اما امیرعلی اونطوری که می رفت سراغ اون دختره آرزو با ایده جور نبود ....ایده کوچولو بعد خوردن شیر اومد طرف ما نمی دونید چه دختر اجتماعی و خوش اخلاقی بود منو بغل می کرد بعدش می رفت امیرعلی رو می بوسید...واییییییییییی نمی دونید چقدر ازش خوشم اومد اصلا تو دل همه ی دورو بری های من نشسته بود و همه دوست...
20 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

        تازه فهمیدم عروس انتخاب کردن خیلی سخته ....دختری که پسرت انتخاب بکنه و به دل تو بشینه خیلی سخته...با این امیرعلی که من دیدم زودی دست منو می زاره تو حنا و منو عروس دار می کنه...تو پارک فقط سراغ دختر ها می رفت|(طبق معمول)....عاشق این دختر هم شده بود ...اسم دختره  آرزو بود ولی من اصلا موافق نبودم امیرعلی بره پیشش...راستش از مادر دختر خوشم نیومد احساس کردم چقدر داره کلاس الکی می زاره و همش می گفت بسکه دخترم خواستنی هست از الان خواستگار داره  منم این جمله رو که شنیدم گر گرفتم و تمام تلاشمو کردم امیرعلی اصلا نره طرف دختره و منحرفش می کردم طرف پسر بچه های دیگه اما کو گوش شنو...
20 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

  امیرعلی توی پارک هم دست از سر من بر نمی داره اگه من سوار سر سره بکنمش خوشش می یاد اما اگه یکی غیر من بخواد بازیش بده گریه می کنه....هرچی بهش می گفتم اینهمه نی نی دارن بازی می کنن تو هم برو پیششون چسبیده بود به من.... ...
20 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

    چند روز پیش امیرجونی رو بردمش بیرون تا کمی قدم بزنه...امیرعلی عاشق بچه ها است خصوصا اگه دختر باشن...یه پسر کوچولوی3ساله ای با دوچرخه اش اومد اسمش امیرحسین بود امیرعلی من هرچقدر نزدیکش می رفت و می خواست باهاش حرف بزنه پسرک انگار نه انگار و توجه نمی کرد...نمی دونید امیرجونی چطور با دست و پا با پسره حرف می زد انگار داشت چیزی رو براش تعریف می کرد تو عکس اولی کمی مشخصه با حرکات دستش داد و بیدادی می کرد و میخندید اما اون پسرک دوچرخشو برداشت و اهل بازی نبود و رفت....با خودم گفتم حیف کوچه خاطره نیس پر از بچه است و امیرجونی می تونه کلی اونجا بچه ببینه....آجی مطهره هم که بچه بود کوچه خاطره رو دوست داشت البته همبازیش من ب...
16 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

اگه گفتید امیرعلی تو این عکس به چی نگاه می کنه؟؟؟ داره خبر20:30 میبینه....امیرجونی به خبر خصوصا این ساعت علاقه داره...از بس باباش خبر می بینه ویروسش به امیرجونی هم سرایت شده....یکی نیس بگه امیرعلی این خبرها صدتاش یکیش درست نیس وقتتو براش نزار برو با هواپیمات بازی کن....دایناسور بیزبونش هم  لم داده و امیرجونی مجبورش کرده خبر ببینه....   ...
16 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

    الان دیگه خداروشکر امیرجونی تو راه رفتن پیشرفت کرده وقتی بهش می گم برو کفشاتو بیار تا بریم بیرون سریع میره کفشاشو میاره و می گه: اییییییییییی اییییییییی یعنی کفشامو پام کن تا بریم ...
16 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

      حالت نشستن امیرعلی مثل عکس بالا هست.عادت کرده پاهاشو می اندازه رو پاش و می شینه.تو این عکس هم داره با تلفن صحبت می کنه اما رو آیفون گذاشته و و جلوی دهنش گرفته و حرف می زنه ...
15 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

        مامان بزرگ شمال یه حیاط پر گل قشنگی داره که اسمشو گذاشته باغ ارم.خداییش هم به قشنگی باغ ارم است...اسم اکثر گلهاش هم گذاشته امیرعلی...امروز می گفت گلهای حیاطش خیلی قشنگ شدن ...این پست رو برای مامان بزرگ عزیز می زارم گرچه گلهای اینجا به قشنگی گلهای مامان بزرگ عزیزامیرعلی من نمی شه.... ...
14 ارديبهشت 1393

اولین کفش های امیرعلی من

  امیرعلی عزیز من...   در ثانیه ثانیه زندگی ام برایت آرزوهای خوب دارم...پسر معصوم و دوست داشتنیم امیدوارم پاهای کوچکت همیشه و هر زمان در راه های خوب قدم گذارد...از خدای مهربان می خواهم همیشه و هرزمان شاهد قدمهای موفقیت آمیز تو باشم...لحظه به لحظه با قدمهای کوچک تو من شاکر خدای بزرگ خواهم بود که فرشته ای دوست داشتنی چون تو را به ما هدیه داد ...
14 ارديبهشت 1393